راز انگشتر فیروزه[1]

خادم امام علی النقی ـ علیه السّلام ـ نقل می‌‎كند رخصت طلبیدم از آن حضرت كه به زیارت جدّش امام رضا ـ علیه السّلام ـ بروم، فرمود با خود انگشتری داشته باش كه نگینش عقیق زرد باشد و نقش نگین (ماشاءاللّه لا قوّه الّا باللّه استغفراللّه) باشد و بر روی دیگر نگین محمد و علی نقش كرده باشد، چون این انگشتر را با خود داری امان یابی از شرّ دزدان و راهزنان و برای سلامتی تو تمامتر و دین تو را حفظ كننده تر است. خادم گوید بیرون آمدم و انگشتری كه حضرت فرموده بود تهیّه كردم و برگشتم كه وداع كنم چون وداع كردم برگشتم و دور شدم، حضرت فرمود: كه مرا برگردانند، چون بازگشتم فرمود ای صافی! گفتم لبیك یا سیّدی فرمود كه انگشتر فیروزه هم باید با خود داشته باشی بدرستیكه میان طوس و نیشابور شیری به تو برخواهد خورد و قافله را از رفتن منع خواهد كرد، تو پیش برو و انگشتر را به شیر بنما و بگو مولای من می‌گوید كه از راه دور شو، و باید كه بر یك طرف فیروزه (اللّه الملك) نقش كنی و برطرف دیگر (الملك للّه الواحد القهار) زیرا كه نقش انگشتر امیرالمؤمنین ـ علیه السّلام ـ للّه الملك) بود. چون خلافت بر آن جناب برگشت (الملك للّه الواحد القّهار) نقش كرد و نگینش فیروزه بود و چنین نگینی امان می‌بخشید از حیوانات درنده و باعث ظفر و غلبه در جنگها می‌شود. صافی می‌گوید به سف رفتم و به خدا سوگند در همان مكان كه حضرت فرموده بود شیر بر سر راه آمد آنچه حضرت فرموده بود به عمل آوردم و شیر برگشت، چون از زیارت برگشتم آنچه گذشته بود به خدمت آن حضرت عرض كردم، فرمود: یك چیز مانده كه نگفتی، اگر خواهی من نقل كنم، گفتم: ای آقای من شاید فاموش كرده باشم، فرمد شبی در طوس نزدیك قبر شریف شب را به سر می بردی گروهی از جنّیان كه به زیارت قبر آن حضرت آمده بودند آن نگین را در دست تو دیدند و نقش آن را خواندند، پس آن را از دست تو درآورده به نزد بیمارشان بردند صحت یافت، پس انگشتر را برگرداندند و تو در دست راست كرده بودی ایشان در دست چپ تو كردند تو از این مطلب تعجّب بسیار كردی و سبب آن را ندانستی و نزدیك سر خود یاقوتی یافته برداشتی و اكنون همراه توست، ببر به بازار آن را به هشتاد اشرفی خواهی فروخت و این یاقوت هدیّه آن جنّیانست كه برای تو آورده بودند. خادم گفت یاقوت را به بازار بردم و به هشتاد اشرفی فروختم هم چنانكه سیّدم فرموده بود.
[1] . مفاتیح، باب سوم.