عبّاسِ علی PDF چاپ نامه الکترونیک

بيست و پنج سال پيش بود ، يا كمي بيشتر .
علي در مسجد نشسته بود و گرد او ياران و دوستان و اصحاب ، حلقه زده بودند .
در اين حال ، پيرمردي بياباني كه محاسني سپيد و چهره اي آفتاب سوخته امّا نمكين داشت به مسجد درآمد .
با لهجه اي شيرين به همه سلام كرد ، حلقه ي جمع را شكافت ، بر دست و روي علي بوسه زد و زانو به زانوي او نشست :

علي جان ! خيلي دوستت دارم . دليلش هم اين است كه اين شمشير عزيزم را آورده ام به تو هديه كنم .
علي خنديد ؛ مليح و شيرين ، آن چنان كه دندان هاي سپيدش نمايان شد .
دليل ، دلِ توست عزيز دلم ! امّا اين هديه ي ارجمندت را به نشانه مي پذيرم .
پيرمرد عرب ، خوشحال شد ، دوباره دست و روي علي را بوسيد و رفت .
فراوان داشت علي از اين عاشقان بي نام و نشان .
شمشير را لحظاتي در دست چرخاند و نگاه داشت . انگار كه منتظر خبري بود يا حادثه اي .
خبر ، عبّاس بود كه بلافاصله آمد .
هفت يا هشت ساله امّا زيبا ، رعنا و بلند بالا . سلام و ادب كرد امّا چشم از شمشير برنداشت.
علي فرمود : عبّاس من ! دوست داري اين شمشير را به تو هديه كنم ؟
عبّاس خنديد . آرزوي دلش بود كه بر زبان پدر جاري شده بود .
بله ، پدر جان ! قربان دست و دلتان .
علي فرمود : بيا جلو نور چشمم !
عبّاس پيش آمد . علي از جا بلند شد ، شمشير را با وسواسي لطف آميز بر كمر او بست . او را در آغوش گرفت ، بوسيد و گريه كرد :
اين به وديعه براي كربلا ...
و اكنون اين اوست و آبي كه تا زانوان او شكم است ، بالا آمده .
اكنون اين اوست و آب و مشك خالي و بچه هاي حسين .
اكنون اين اوست و لب هايي كه از تشنگي ترك خورده ...
فضاي اطراف شريعه ملتهب شده است . صداي پا و شيهه ي اسب ها و صداي عبور سوارها از لابه لاي نخل ها ، نشان از تجهيز و بازسازي سپاه دشمن دراد .
بايد جنبيد . بايد هرچه زودتر مشك را از آب پر كرد و از اين محاصره و مهلكه به در برد . امّا با كدام توان وقتي كه هرم آفتاب ، رمق بدن را كشيده است و عطش ، عبور خون را در رگ ها دشوار كرده است !؟
امّا ...
امّا پدر در واپسين لحظات حيات ، آن گاه كه در بستر شهادت آرميده بود و آخرين وصاياي خويش را به اطرافيان مي فرمود ، ناگهان تو را صدا زد .
تو شتابناك پيش رفتي و در كنار بستر او زانو زدي . پدر همچنان كه خفته بود ، دست بر شانه هاي تو گذاشت و فرمود :
عبّآس من ! به زودي سبب روشني چشم من در قيامت خواهي شد . در عاشورا وقتي وارد شريعه شدي ، مبادا كه آب بنوشي و برادرت حسين ، تشنه باشد .
سیّد مهدی شجاعی